تو آخرین اثبات کم آورده بود
برای همین چند هفته فقط داشت فکر می کرد
فکر...فکر...فکر
بود اما نبود
درست مثله همیشه
شاید داشت قایم موشک، بازی می کرد و
سر آخرین بازی جایی گیر افتاده بود
و حالا با تمام وجود انتظار می کشید یکی بیاد تا بهش بگه که
هیچوقت قایم موشک و دوست نداشته ...
تنها هنرش تو این بود که
سرزده وارد زندگی مردم شه
و بشه یه اتفاق
با توام
اگه یه روز از خواب بلند شی و
بفهمی همه لحظاتی که با اون بودی
فقط یه خواب بوده
چی کار می کنی؟!
باید فراموشت کنم
چندیست تمرین می کنم
من می توانم ! می شود !
آرام تلقین می کنم
حالم ، نه ، اصلا خوب نیست ....
تا بعد، بهتر می شود ....
فکری برای این دلِ آرام غمگین می کنم
من می پذیرم رفته ای
و بر نمی گردی همین !
خود را برای درک این ، صد بار تحسین می کنم
کم کم ز یادم می روی
این روزگار و رسم اوست !
این جمله را با تلخی اش ، صد بار تضمین میکنم
هميشه اول نامه اش با يه سلام و احوال پرسي و آرزوي موفقيت و... شروع مي كرد.
و بالاي برگه مي نوشت:«بي مقدمه» يعني آغاز نامه اي ديگه البته بدون مقدمه.
اون براي حرف زدن حتي توي نامه اجازه مي گرفت.
اون آدم نبود بلكه يه فرشته بود. فرشته اي كه با ورودش به زندگيم همه چيزو برام تغيير داد.
اون شد دنياي من و من شدم عاشق اون . ولي هيچوقت يهش نگفتم عاشقتم ، هميشه بهش مي گفتم دوست دارم ولي عاشقت نيستم آخه عشق ارزشش از دوست داشتن كمتره.ولي حالا مي فهمم كه عشق واقعي هرگز سرد نميشه.
ولي بازم جرات گفتنش ندارم.
يعني من بدون اون = با هيچ يا يه جسد متحرك.
اگه يه روز به دو روز مي كشيد كه صداشو نمي شنيدم به قول مامانم ديوونه مي شدم.يعني يه دنيايي دور از حيات درست ميكردم.مي شدم يه مجرم كه محكوم شده به حبس توي يه اتاق تاريك با موزيك غمگين و گرسنگي و تنهايي كه به انتظار يه خبر مونده و تنها همدمش يه عروسكه كه همه ي غم ها و دلتنگي هاشو با اون تقسيم مي كنه.
ولي با وجود اينا باز حس مي كنم كه اون هميشه كنارمه، حتي توي تنهايي.
يه روز كه توي خيابون بودم براي چند لحظه اونو ديدم ولي بعد فهميدم كه اين فقط يه توهمه.به قول خودش اون هميشه باهامه حتي اگه جاي دوري برم و حتي در تنهايي.
اين حرفش هميشه آرومم ميكرد.
حتي موقعيكه خيلي ميترسم يا اينكه ناراحتم با حس اينكه اون پيشمه آروم مي شم.
اين وبلاگ و وبلاگ هاي ديگمو فقط و فقط به عشق اون ساختم .
مي دونم كه اون هيچوقت اينا رو نمي خونه ولي حداقل مي تونم با نوشتن اينا مرهمي روي دل بي قرارم بذارم .
و تنها چيز براي من اين مهمه كه اون فرشته مي دونه كه من دوستش دارم و باهاش تا آخر عمرم مي مونم و هيچي نمي تونه بين من و اون فاصله بندازه.
اينا رو شايد بايد وقتي وبلاگم رو ساختم مي نوشتم ولي الان تازه حس نويسندگيم گل كرده و يه دفعه شروع كردم به نوشتن .
اگه بد نوشتم معذرت مي خوام آخه اين اولين نوشتمه.
من گمان می کردم
دوستی همچون سروی سر سبز
چهار فصلش همه آراستگی است
من چه می دانستم
هیبت باد زمستانی هست
من چه می دانستم
سبزه می پژمرد از بی آبی
سبزه یخ می زند از سردی دی
من چه می دانستم، دل هر کس دل نیست
قلبها صیقلی ،ازآهن و سنگ
،قلبها بی خبر از عاطفه اند
سخن از مهر من و جور تو نیست
سخن از
متلاشی شدن دوستی است
...و عبث بودن پندار سرور آور مهر
نرسیده به درخت ...
کوچه باغی است که از خواب خدا سبز تر است
و در آن عشق به اندازۀ پر های صداقت آبی است.
می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ سر بدر می آرد
پس به سمت گل تنهائی می پیچی
دو قدم مانده به گل
پای فواره جاوید اساطیر زمین می مانی
و ترا ترسی شفاف فرا می گیرد .
در صمیمیت سیال فضا خش خشی می شنوی :
کودکی میبینی
رفته از کاج بلندی بالا جوجه بردارد از لانۀ نور
و از او می پرسی
خانه دوست کجاست ... ؟
( سهراب سپهری )