تبليغاتX
سايه هاي بي كسي
سايه هاي بي كسي
اگر تنها ترین تنها شوم باز هم خدا هست
 

بگذر ز من ای آشنا


چون از تو من دیگر گذشتم


دیگر تو هم بیگانه شو


چون دیگران با سرگذشتم

 

میخواهم عشقت در دل بمیرد


میخواهم تا دیگر در سر یادت پایان گیرد


بگذر ز من ای آشنا


چون از تو من دیگر گذشتم


دیگر تو هم بیگانه شو


چون دیگران با سرگذشتم


هر عشقی میمیرد


خاموشی میگیرد


عشق تو نمیمیرد


باور کن بعد از تو دیگری


در قلبم جایت را نمیگیرد


هر عشقی میمیرد


خاموشی میگیرد


عشق تو نمیمیرد

باور کن بعد از تو دیگری


در قلبم جایت را نمیگیرد


هر عشقی میمیرد


خاموشی میگیرد


عشق تو نمیمیرد


باور کن بعد از تو دیگری


در قلبم جایت را نمیگیرد


هر عشقی میمیرد


خاموشی میگیرد


عشق تو نمیمیرد


باور کن بعد از تو دیگری


در قلبم جایت را نمیگیرد


هر عشقی میمیرد


خاموشی میگیرد


عشق تو نمیمیرد

 

 

باور کن بعد از تو دیگری


در قلبم جایت را نمیگیرد

 

نوشته شده در تاريخ 17 Oct 2009 توسط سایه |
سلام به همگی

خوبین ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

منم خوبم نمیخواد بپرسین!!!!!!!!!!؟؟؟

 امروز تولد ابجیمه 19 تیر.

 که بعد از مدتها دیروز رفتم پیشش و کادوشو بهش دادم.

نمیدونید که چقدر خوشحال شدم که دیدمش اخه دلم حسابی براش تنگ شده بود.

 حالا اومدم اینجا بگم که ابجی جونم دوست دارم امیدوارم که همیشه شاد باشی و تولدت رو هم تبریک میگم.

نوشتنم خوب نیست ولی اینا رو از ته دل گفتم دوست دارم که منو به خاطر اینکه بهت زنگ نزدم یا پیشت نیومدم ببخشی. اینم کادو و کیک اینترنتی برای تو ایجی گلم

بخور حالشو ببر.

__________________________________________________________________________

 چه لطیف است حس آغازی دوباره،

 و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس…

 و چه اندازه عجیب است ، روز ابتدای بودن!

 و چه اندازه شیرین است امروز… روز میلاد… روز تو!

 روزی که تو آغاز شدی!

تولد مبارک

 ******************************

 بهترین آهنگ زندگی من تپش قلب توست

و قشنگ ترین روزم روز شکفتنت.

تولدت مبارک

******************************

 هرسال وقتی…..(تاریخ تولد)……هزاران شهاب به سمت زمین هجوم میاوردن

 از خودم می پرسیدم

چه اتفاقی افتاده که آسمونیا میخوان خودشونو به زمین برسونن؟….

و امسال فهمیدم اونا به پیشواز حضور مسافری میان که زمینو با گامهای مهربونش نوازش کرد تا سفرشو از خودش به خدا شروع کنه ….

تولدت مبارک



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ 10 Jul 2009 توسط سایه |
کوهنوردی می‌ خواست به قله بلندی صعود کند. پس از سال‌های سال تمرین و آمادگی ، هنگامی که قصد داشت سفر خود را آغاز کند شکوه و عظمت پیروزی را پیش روی خود آورد و تصمیم گرفت صعود را به تنهایی انجام دهد او سفرش را زمانی آغاز کرد که هوا رفته رفته رو به تاریکی می‌رفت ولی قهرمان ما به جای آنکه چادر بزند و شب را زیر چادر به صبح برساند، به صعودش ادامه داد تا این که هوا کاملا تاریک شد. به جز تاریکی هیچ چیز دیده نمی‌شد. سیاهی شب همه جا را پوشانده بود و مرد نمی‌توانست چیزی ببیند حتی ماه و ستاره‌ها پشت انبوهی از ابر پنهان شده بودند. کوهنورد همان‌طور که داشت بالا می‌رفت ، در حالی که چیزی به فتح قله نمانده بود، پایش لیز خورد و با سرعت هر چه تمام‌تر سقوط کرد. سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس ، تمامی خاطرات خوب و بد زندگی‌اش را به یاد می‌آورد. داشت فکر می ‌کرد چقدر به مرگ نزدیک شده است که ناگهان دنباله طنابی که به دور کمرش حلقه خورده بود بین شاخه های درختی در شیب کوه گیر کرد و مانع از سقوط کاملش شد. در آن لحظات سنگین سکوت، که هیچ امیدی نداشت از ته دل فریاد زد: خدایا کمکم کن ! ناگهان ندایی از دل آسمان پاسخ داد از من چه می‌خواهی؟ - نجاتم بده خدای من! - واقعا" فکر می ‌کنی می‌توانم نجاتت دهم؟ - البته ! تو تنها کسی هستی که می‌ توانی مرا نجات دهی. - پس آن طناب دور کمرت را ببّر! و بعد سکوت عمیقی همه جا را فراگرفت. اما مرد تصمیم گرفت با تمام توان مانع از پاره شدن طناب حلقه شده به دورکمرش شود. روز بعد، گروه نجات گزارش داد که جسد منجمد شده یک کوهنورد در حالی پیدا شد که طنابی به دور کمرش حلقه شده بود و تنها دو متر با زمین فاصله داشت... من و شما چی؟ چه قدر تا حالا به طنابی در تاریکی ‌چسبیدیم به خیال نجات ؟ تا حالا چه قدر حس کردیم که خداوند فراموشمان کرده ؟ یکبار امتحان کنیم؛بیایید طناب رو رها کنیم ...
نوشته شده در تاريخ 11 Jun 2009 توسط سایه |
Blog Skin
کدهای جاوا اسکریپت