تبليغاتX
سايه هاي بي كسي
اگر تنها ترین تنها شوم باز هم خدا هست......
 

تو آخرین اثبات کم آورده بود
برای همین چند هفته فقط داشت فکر می کرد
فکر...فکر...فکر

بود اما نبود
درست مثله همیشه

شاید داشت قایم موشک، بازی می کرد و 
سر آخرین بازی جایی گیر افتاده بود
و حالا با تمام وجود انتظار می کشید یکی بیاد تا بهش بگه که

                                        هیچوقت قایم موشک و دوست نداشته ...

تنها هنرش تو این بود که
سرزده وارد زندگی مردم شه
و بشه یه اتفاق

با توام
اگه یه روز از خواب بلند شی و
بفهمی همه لحظاتی که با اون بودی
 فقط یه خواب بوده
                                             چی کار می کنی؟!




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 4:32 بعد از ظهر توسط ..:: سایه ::..

باید فراموشت کنم

چندیست تمرین می کنم

من می توانم ! می شود !

آرام تلقین می کنم

حالم ، نه ، اصلا خوب نیست ....

تا بعد، بهتر می شود ....

فکری برای این دلِ آرام غمگین می کنم

من می پذیرم رفته ای

و بر نمی گردی همین !

خود را برای درک این ، صد بار تحسین می کنم

کم کم ز یادم می روی

این روزگار و رسم اوست !

این جمله را با تلخی اش ، صد بار تضمین میکنم




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 4:28 بعد از ظهر توسط ..:: سایه ::..

مصيبت يعني چي؟ الان ساعت 2 تازه اومدم خونه امروز باهاش رفتم روانپزشك . اون ديدار من و با او قدغن كرد وگفت فقط براي اينكه آروم بشه باهاش تلفني صحبت كن. ولي اونم بايد خيلي كم باشه فقط در حد يه تلفن در روز بايد باشه. به اين مي گن مصيبت يا بلا كه يه دفعه سر آدم نازل ميشه . اينم دوستي من و اون كه هيچ كس و هيچ چيز نمي خواد ما با هم باشيم. ديروز براش يه نامه نوشتم كه امروز بهش دادم ولي بعد پشيمون شدم اين چند خط از نامه است: "يادته ديروز كه با هم حرف زديم پشت تلفن چي بهم گفتي؟ نه؟ اون حرفت كه گفتي: هيچ چيز نمي تونه بين من و تو فاصله بندازه.(ولي سه چيز مي تونه گذر زمان و دوري و بي خبري) البته من نميذارم كه اين اتفاق بيافته اين گفتمو هم امضا مي كنم. (اينجا رو امضا كردم) حالا ديگه بستگي به تو داره كه چي بخواي." اينا رو براش نوشته بودم ولي حالا بعد از اتفاقاتي كه امروز افتاد مي گم كه كارم خيلي اشتباه بوده هميشه ميگن كاري رو بكن كه بعداً پشيمون نشي هميشه هم سعيم همين بوده ولي حالا چي من كه پيشگو نبودم كه بدونم قراره چه اتفاقي بيافته. حالا چي باز به اين مي گن زندگي؟ اگه زندگي اينه پس به اين چه ميگن؟ امروز خاله بعد از همه ي اينا برام يه شعر خوند ولي شعرش يادم نيست فقط مي تونم سادش رو بگم. اون يه حرف قديمي رو زد كه گفت: دوست اونه كه به گريه بندازت نه اينكه به خندونت. يعني اينكه ما بايد از هم دور بمونيم اين فقط به خاطره اونه. خواهرش همه چيزو گردن من ميندازه مي گه ما مي خوايم كمكش كنيم اونوقت تو بهش مي گي بيا باشگاه . مي گه نمي توني باهاش قهر كني منم رك و راست بهش گفتم نه. صبح كه مي خواستم راه بيافتم برم با خودم گفتم كه با خواهرش بد رفتار مي كنم حتي تا موقعيكه اومدن به ظاهر جدي بودم ولي بعد از گذشت چند دقيقه خشم و عصبانيت جاي جدي بودن ظاهري منو گرفت ولي بازم نمي تونستم ابراز كنم .چون من هميشه مي خندم و نمي تونم جدي باشم براي همين حتي در عصبانيت هم مي خندم . بهش گفتم كه امروز آخرين روزه كه منو مي بيني تا موقعيكه رفتارت رو درست كني گفت من يه ماه تونستم بهش گفتم فكر كردي تا كوه قاف رفتي .يه ماه؟ واي چقدر زياد. گفت پس تا كي بايد نبينمت تا يه ماه؟ گفتمش نخير، يه ماه كه نه بيشتر از اون تا اخر عمر. اونم گفت آخرين ديدارمون روز مرگ منه .اين حرف آخرش بود. با اين بلايي كه سرم اومده چي كار كنم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ سؤال ، سؤال ، سؤال . خيلي سؤال دارم ولي جوابشونو كي ميده. اين همه سؤال بي جواب براي آدم توي يه نصف روزه پيش مياد . كه با جواب هاي نداشته روي هم تلمبار ميشن . من يه نفر رو مي خوام . يه نفركه جواب ها مو ازش بپرسم كه سؤالمو با سؤال ديگه جواب نده آخه تو اين دنياه غول پيكر كسي پيدا نميشه كه جواب اينا رو بهم بده؟؟؟؟؟؟؟؟ من سؤال زياد دارم مثل اينكه : چرا؟ چرا بايد زندگي اينقدر سخت بشه كه نشه اسم اونو گذاشت زندگي؟ چرا بايد بين آدما سد گذاشته بشه؟ چرا بايد براي آدما مشكلي پيش بياد كه نشه اون با كسي كه دوستش داره ارتباط برقرار كنه؟ چرا بايد بعضي ها هر چقدر كه دوست دارن به آدم زور بگن چرا كه اونا بزرگ ترن؟چرا؟ چرا نمي توني كسي رو كه خيلي دوستس داري بهش بگي چونكه به بعضي ها بر ميخوره؟ چرا بايد هميشه احساس واقعيتو پنهان كني چون مي خواي كسي ديگه ناراحت نشه؟ چرا هيچوقت نمي توني با كسي كه دوستش داري تنها باشي؟ چرا ؟ ؟ ؟ . . . . . . . . . . . . اين همه چرا. ولي آخرين چرا. چرا كسي نيست به اين همه چرا يه جواب منطقي بده؟



لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 3:7 بعد از ظهر توسط ..:: سایه ::..

 

هميشه اول نامه اش با يه سلام و احوال پرسي و آرزوي موفقيت و... شروع مي كرد.

و بالاي برگه مي نوشت:«بي مقدمه» يعني آغاز نامه اي ديگه البته بدون مقدمه.

اون براي حرف زدن حتي توي نامه  اجازه مي گرفت.

اون آدم نبود بلكه يه فرشته بود. فرشته اي كه با ورودش به زندگيم همه چيزو برام تغيير داد.

اون شد دنياي من و من شدم عاشق اون . ولي هيچوقت يهش نگفتم عاشقتم ، هميشه بهش مي گفتم دوست دارم ولي عاشقت نيستم آخه عشق ارزشش  از دوست داشتن كمتره.ولي حالا مي فهمم كه عشق واقعي هرگز سرد نميشه.

ولي بازم جرات گفتنش ندارم.

يعني من بدون اون = با هيچ يا يه جسد متحرك.

اگه يه روز به دو روز مي كشيد كه صداشو نمي شنيدم به قول مامانم ديوونه مي شدم.يعني يه دنيايي دور از حيات درست ميكردم.مي شدم يه مجرم كه محكوم شده به حبس توي  يه اتاق تاريك  با موزيك غمگين و گرسنگي و تنهايي كه به انتظار يه خبر مونده و تنها همدمش يه عروسكه كه همه ي غم ها و دلتنگي هاشو با اون تقسيم مي كنه.

ولي با وجود اينا باز حس مي كنم كه اون هميشه كنارمه، حتي توي تنهايي.

يه روز كه توي خيابون بودم براي چند لحظه اونو ديدم ولي بعد فهميدم كه اين فقط يه توهمه.به قول خودش اون هميشه باهامه حتي اگه جاي دوري برم و حتي در تنهايي.

اين حرفش هميشه آرومم ميكرد.

حتي موقعيكه خيلي ميترسم يا اينكه ناراحتم با حس اينكه اون پيشمه آروم مي شم.

اين وبلاگ و وبلاگ هاي ديگمو فقط و فقط به عشق اون ساختم .

مي دونم كه اون هيچوقت اينا رو نمي خونه ولي حداقل مي تونم با نوشتن اينا مرهمي روي دل بي قرارم بذارم .

و تنها چيز براي من اين مهمه كه اون فرشته مي دونه كه من دوستش دارم و باهاش تا آخر عمرم مي مونم و هيچي نمي تونه بين من و اون فاصله بندازه.

اينا رو شايد بايد وقتي وبلاگم رو ساختم مي نوشتم ولي الان تازه حس نويسندگيم گل كرده و يه دفعه شروع كردم به نوشتن .

اگه بد نوشتم معذرت مي خوام آخه اين اولين نوشتمه.




لينك ثابت نوشته شده در شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 12:55 بعد از ظهر توسط ..:: سایه ::..

 

 

من گمان می کردم
دوستی همچون سروی سر سبز
چهار فصلش همه آراستگی است


من چه می دانستم
هیبت باد زمستانی هست
من چه می دانستم
سبزه می پژمرد از بی آبی
سبزه یخ می زند از سردی دی


من چه می دانستم، دل هر کس دل نیست
قلبها صیقلی ،ازآهن و سنگ
،قلبها بی خبر از عاطفه اند
سخن از مهر من و جور تو نیست
سخن از
متلاشی شدن دوستی است
...و عبث بودن پندار سرور آور مهر




لينك ثابت نوشته شده در جمعه دهم خرداد 1387ساعت 1:46 بعد از ظهر توسط ..:: سایه ::..

نرسیده به درخت ...

 

کوچه باغی است که از خواب خدا سبز تر است

 

و در آن عشق به اندازۀ پر های صداقت آبی است.

 

می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ سر بدر می آرد

 

پس به سمت گل تنهائی می پیچی

 

دو قدم مانده به گل

 

پای فواره جاوید اساطیر زمین می مانی

 

و ترا ترسی شفاف فرا می گیرد .

 

در صمیمیت سیال فضا  خش خشی می شنوی :

 

کودکی میبینی

 

رفته از کاج بلندی بالا جوجه بردارد از لانۀ نور

 

و از او می پرسی

   

 

خانه دوست کجاست ... ؟                                                      

 

                                                                   (  سهراب سپهری  )




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 12:44 بعد از ظهر توسط ..:: سایه ::..





Powered by WebGozar

in WebGozar.com Counter code -->